سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
منوی اصلی
مطالب پیشین
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
خبرنامه
 
آمار وبلاگ
  • کل بازدید: 1095775
  • بازدید امروز: 500
  • بازدید دیروز: 585
  • تعداد کل پست ها: 1223
  • ****

نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید    ( 1115 )                                                                      

ســوره 21 : انبیاء ( مـکّــی ـ 112 آیه دارد ـ جزء  هفـدهـم ـ صفحه 322 )


  ( قسمــت بیست و سوم )


استادِ شیطان

 

 

   ( جزء هفدهــم صفحــه 329 آیه 83 ) 

بسم الله الرحمن الرحیم   

وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ


    ترجمــه لفظــی آیــــه شریفـه :

 

و ایوب را [یاد کن] هنگامى که پروردگارش را ندا داد که

به من آسیب رسیده است و تویى مهربانترین مهربانان


 نگاهی ادبی و عرفانی به آیه شریفه :[ بخش سوم ]


 

در خبر است که ابلیس بر خداپرستیِ ایوب حسد برد ؛

و به درگاه خداوند عرض کرد :

اگر او را بر مال ایوب مسلط کند ؛

ایوب را به غفلت و کفران درکشد !

خداوند پذیرفت ؛

 

ابلیس همه ی مال و حَشَم و دارائیِ او را تباه کرد !

ایوب گفت : خدا داده بود ، خدا هم گرفت !

ابلیس تسلط بر فرزندان ایوب را از خدا خواست ؛

خداوند هم پذیرفت !

ابلیس فرزندان ایوب را زیر کاخ وسیعی به هلاکت رسانید !

ایوب گفت : خدا داده بود ، خدا هم گرفت !

ابلیس از خداوند تسلط بر جان او را خواست !

خداوند این را هم پذیرفت !

ابلیس بیامد و بادی در بینی ایوب دمید ؛

که همه ی تن او زخم و رنجور شد !

و گرفتار کرم ها و بیماری جذام (خوره) شد !

... رَبِّ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ

 

نوشته اند :

بیماری ایوب هفت سال به طول انجامید !

و او در این هفت سال در گودال کناسه گرفتار گشته !

و خوره در جسم او افتاده ، و مردم از وی بگریختند !

ولی ایوب در آن حال ؛ از ذکر خدا غافل نبود !

[ اگر ما بودیم چه می کردیم ؟ ! ]

و در آن بلا صبر همی کرد !

پیروان ابلیس و کارگران او ؛

ابلیس را غمناک و دلتنگ دیدند !

پرسیدند ؛ مهتر ما را چه رسیده ؟

ابلیس گفت : من در کار ایوب درماندم !

هرچه فنّ و حیله و دسیسه داشتم به کار بردم ؛

 

و هیچ کدام مؤثر نیفتاد و بر وی ظفر نیافتم !

 

مریدان گفتند :

از آن دام ها که در راه آدم نهادی و از بهشت راندی به کار بر !

 

[ در این گونه موارد است که می گوئیم فلانی استاد شیطان است !

روزی شخصی کار خلافی کرده بود ، از وی توضیخ خواستم ؛ و او جریان را تعریف کرد . در پایان نگاه تند و حیرت آوری به او نمودم ! او گفت : چرا اینگونه نگاهم می کنید ؟ میخواهید بگوئید خیلی شیطانم ؟ گفتم نه ! گفت پس چی فکر می کنید ؟ گفتم میخواهم بگویم : تو استاد شیطانی ! ]

 

آدم را با چه وسیله به دام انداختی ؟

همان وسیله را به کار بند !

گفت او را به وسیله ی همسرش حوّا به دام انداختم !

و این جا هم چنین کنم !

[ ادامه دارد ... ]

 



موضوع :


نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید    ( 1114 )                                                                      

ســوره 21 : انبیاء ( مـکّــی ـ 112 آیه دارد ـ جزء  هفـدهـم ـ صفحه 322 )


  ( قسمــت بیست و دوم )


شکیبایی ایّوب


 

 

   ( جزء هفدهــم صفحــه 329 آیه 83 ) 

بسم الله الرحمن الرحیم   

وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ


    ترجمــه لفظــی آیــــه شریفـه :

 

و ایوب را [یاد کن] هنگامى که پروردگارش را ندا داد که

به من آسیب رسیده است و تویى مهربانترین مهربانان


 نگاهی ادبی و عرفانی به آیه شریفه : [بخش دوم]

 

چه شگفت داستانی است داستان ایّوب !

مردی در سرِ عافیت آرام گرفته ؛

حلّه ی ناز پوشیده ؛

اسبابِ راحتیِ دنیا ؛ همه آماده ؛

ناگاه ؛ نعمت از ساحت وی بار بست ؛

و لشکر محنت ؛ خیمه زد !

سلامت به ملامت گشت !

و عافیت ؛ هزیمت شد !

بلا ؛ روی نهاد !

مهجورِ خویشان و منفورِ بیگانگان گشت !

تا او را از شهر بیرون کردند !

و تنها یک تن با وی بگذاشتند !

که آن هم رحمة همسر او بود ؛

که او هم مزید بر بلا شد !

بدین گونه که :

همسر ایوب هر روز به دیه (روستا) رفتی ؛

و برای مردم کار کردی!

تا دو قرص نان گرفتی و به ایوب بردی !

ابلیسِ لعین در این میان تلبیس برآورد و اهل دیه را گفت :

این زن را به خود راه ندهید که او خدمت به بیماری بد می کند ،

که آن بیماری به سبب او به شما هم سرایت کند !

این تلقین در مردم اثر کرد ؛

و از آن پس کسی به او رحمت نیاورد ؛

و او را کار ندادند !

دلتنگ و تهی دست از دیه بیرون آمد !

ابلیس را (ناشناخته) دید بر سر راه او نشسته !

ابلیس گفت : چرا دلتنگی ؟

رحمة گفت : امروز بهر بیمار هیچ به دست نیاوردم !

و کس را با ما رحمت نیاورد !

ابلیس گفت : اگر آن دو گیسوی خود به من فروشی ؛

نو را دو قرص نان دهم ! تا برای بیمارت بری !

رحمة ناچار گیسو بفروخت و دو قرص نان بگرفت !

ابلیسِ ملعون با شتاب نزد ایوب رفت ؛

و به او گفت : خبر داری که رحمة را به ناسزائی گرفتند ؛

و هر دو گیسوی وی ببریدند !

و ایوب را عادت چنان بود که از سختی بیماری ؛

و سستیِ بدن هرگاه برخاستی دست به گیسوی او گرفتی !

تا توانستی برخاستی !

آن روز که گیسو را ندید ، شیطنتِ ابلیس را باور کرد ،

و رحمة را از خود دور کرد ،

و آن ساعت بر رنج ایوب بیفزود ،

و کاسه ی صبرش لبریز شد !

و فریاد برآورد :

( أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ ) .


 

و بدان ای جوانمرد :

از همه ی بلا ها که ایوب می توانست کشد ؛

به نیروی شربتی بود که پیوسته از سوی حقّ ،

بامداد و شامگاه به وی می رسید !

چنان که از وی می پرسیدند :

دوش بر بلاء ما چگونه گذاشتی ؟

و روز را بر بلاء ما چگونه به سر آوردی ؟

و او با زبان حال و دل شکیبا می گفت :


خرسند شدم بدان که گوئی یک بـــــــار


ای خسته ی روزگار ، دوشت چون بود ؟

 



موضوع :


نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید    ( 1113 )                                                              

 

آدرس این وبلاگ در تلگرام  َ        

https://telegram.me/adabvaerfan

 

ســوره 21 : انبیاء ( مـکّــی ـ 112 آیه دارد ـ جزء  هفـدهـم ـ صفحه 322 )


  ( قسمــت بیست و یکــم )


خلعـتِ محبّـت



 

 

   ( جزء هفدهــم صفحــه 329 آیه 83 ) 

بسم الله الرحمن الرحیم   

وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ


     ترجمــه لفظــی آیــــه شریفـه :

 

و ایوب را [یاد کن] هنگامى که پروردگارش را ندا داد که

به من آسیب رسیده است و تویى مهربانترین مهربانان


 

 نگاهی ادبی و عرفانی به آیه شریفه : 

 

عادت خلق چنین است که ؛

همگی راحتِ دوست خواهند !

و روا ندارند که حتی باد هوا بر دوست گذر کند !

مبادا به او آسیبی رساند !

لیکن سنّت الهی به خلاف این است ،

که ؛ دوستان را شربتِ محنت با خلعتِ محبت رساند !

و هرکه درجه ی وی در مقام محبت ، بالاتر ؛

بلای او بزرگ تر است !

 

این است که حضرت مصطفی(ص) فرمودند :

سخت ترینِ مردم از حیث بلاء ؛

نخست پیامبران ،

و پس از آن ها ، اولیاء حقّ ،

و سپس به درجه ی اختلاف و مقام ،

سایر بندگان خدایند .


که شنیده ایم و خوانده ایم که ؛

هرگز هیچ کس بلا چنان برنداشت که ایّوب برداشت !

و چون سنگ بلا نیکو برداشت ؛

جلالِ احدیّت ، این خلعت را به او پوشانید ؛

که وی را (نِعمَ العَبد) گفت !

او را گفتند : این جام های زهر بلا نوش کن ؛

گفت : ما جامِ زهر ، بی تریاقِ صبر ، نوش نتوانیم کرد ؛

و از وجود او جام زهر ساختند ؛

تا خداوند فرمود : (اِنّا وَجَدناهُ صابِراً)


 

 

نیــم غمـــزه

 

پــــروانــــــــه وار بر در میخــانـــــه ، پـــر زدم

در بستــــه بــــود بـــا دل دیـــــوانــــه در زدم

 

خــــــوابم ربــــود ، آن بت دلــدار تــا به صبــح

چــون مــرغ حـق ، ز عشق ، ندا تا سحـر زدم

دیــــدار یـــــار گـــر چه میسّـــــــر نمـى شود

مـــن در هــــواى او ، به همـــه بــام و بر زدم

در هــــر چـــه بنگــرى ، رخ او جلـــوه ‏گــر بُوَد

لــــوح رُخش به هــــر در و هـــر رهگـــذر زدم

در حــــال مستــى ، از غــم آن یــــار دلفـریب

 گاهى به سینه ، گاه به رُخ ، گـه به سر زدم

جـــان عزیـــــز من ، بت من چهــــره بـــاز کرد

طعنــــه به روى شمس و بــه روى قمــر زدم

 

یارم به نیـــم غمــــزه چنان جان من بسوخت

کــــآتش به ملک خـــاور و هــــم ، بــاختـر زدم

(دیوان امام خمینی [ره] ص 141)

 

دوستان ؛ فردا موعد میقات است ،

 

آمــــــــادگی داریــــــد ؟


اگر او بیاید شرمنده نباشیم !


 

همه مشکلات مــــــا


ناشی از غیبت طولانی مولایمان


محبــوب دل هـا و منجی انســـان هـا


حضرت حجـة ابن الحسن المهدی(عج) است

 

 

پس برای تعجیــــل در فـــرج مبارکشان زیـــاد دعا کنیم

 

 

و برای سلامتی و خشنودی امـــام و مقتــــدا و مولایمان


 قائـم آل محمّـــــد (ص)

 

و برای تعجیل در فـــرج مبــــارکشان

  

دو رکعت نماز مخصوص با یکصد صلوات

 

هدیـــه نمائیــــم

 



موضوع :


نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید    ( 1112 )                                     

 

آدرس این وبلاگ در تلگرام  َ        

https://telegram.me/adabvaerfan

 

ســوره 21 : انبیاء ( مـکّــی ـ 112 آیه دارد ـ جزء  هفـدهـم ـ صفحه 322 ) 

 

( قسمــت بیستــم )


تقـدیــر الهـــی


 

 ( جزء هفدهــم صفحــه 328 آیه 81 )

بسم الله الرحمن الرحیم 

وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَى الْأَرْضِ

الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ


 

   ترجمــه لفظــی آیــــه شریفـه :

 

و براى سلیمان تندباد را [رام کردیم] که به فرمان او به سوى سرزمینى که

درآن برکت نهاده بودیم جریان مى ‏یافت و ما به هر چیزى دانا بودیم

 

 نگاهی ادبی و عرفانی به آیه شریفه :

 

سلیمان نبیّ با آن همه مرتبت و منزلت ؛ او را گفتند :

ای سلیمان ؛ به دست تو جز بادی نیست !

و آن باد هم به دست سلیمان نبود ؛

بلکه به فرمان خداوند منّان بود ؛

که بامداد مسافت یک ماه را می پیمود ؛

و شامگاه هم چنان !

اگر سلیمان خواستی بر آن مسافت ؛

به اندازه یک متر بیفزاید نتوانستی !

چون این امر به اختیار وی نبودی !

زیرا تقدیر الهی بود نه تدبیر سلیمانی !

مملکتی بدان بزرگی بر هوا می بردی ؛

و به کشتزار برگذشتی و یک پرِ کاه نجنبانیدی !

 

نوشته اند : روزی سلیمان بر مرکب باد ،

بر پیری برگذشت که در زمین کشاورزی می کرد ؛

پیر چون مرکب سلیمان را دید گفت ؛

خداوند خاندان سلیمان را مملکت بزرگی داده ،

این سخن را باد به گوش سلیمان رسانید !

سلیمان از هوا فرود آمد و پیر را گفت :

من سخن تو را شنیدم و آمدم تا به تو بگویم ؛

که این کشور به این عظمت که تو می بینی ؛

به نزد خدای تعالی قدری و محلی نیست !

یک تسبیح خداوندی که از مؤمن راست آید ؛

و خداوند آن را بپذیرد ؛

از تمام ملک و مملکت خاندان سلیمان برتر و بهتر است !

پیر گفت : خدا همّ و غمّ تو را ببرد چنان که از من بردی !


دوازدهم بهمن ماه یادآور ورود قهرمانانه ی رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران به وطن گرامی باد

 

در خبرها آمده که :

دیو ها برای سلیمان بساطی از زر و ابریشم بافته ؛

و تختی زرّین ساخته ، و در میان آن بساط نهاده !

و گِرداگرد آن چندین کرسی سیمین و زرّین نهاده !

سلیمان بر تخت نشسته ،

و عالمان و یاران بر حسب مرتبت بر آن کرسی ها نشسته ؛

و از پسِ ایشان عامّه ی جنّ و شیطان ؛

و مرغان در هوا جمع آمده ؛

و پرهای خود کشیده ،

تا آفتاب بر سلیمان و یاران او نیفتد !

اما این مقام و قدرت و عظمت ؛

بهنگام قبض روح ؛ هیچ کدام به کارش نیامد !

و ایستاده و تکیه بر عصا ،

جان به جان آفرین تسلیم کرد !

و حتی فرصت نشستن یا دراز کشیدن به او داه نشد !


به گردون نگر  بین زمانـــه چه کرد ؟


سلیمان کجا رفت و قارون چه کرد ؟

 

 

ولی پیامبر خاتم (ص) را بهنگام قبض روح ؛

بدون اجازت ایشان ؛

جناب عزرائیل(ع) وارد منزل شان نگردید !


میان مــاه مــن تا مــاه گــردون


تفاوت از زمین تا آسمان است !

 



موضوع :


نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید         ( 111 )                                           

آدرس این وبلاگ در تلگرام  َ        

https://telegram.me/adabvaerfan

ســوره 21 : انبیاء ( مـکّــی ـ 112 آیه دارد ـ جزء  هفـدهـم ـ صفحه 322 )

   ( قسمــت نوزدهم )

حُکـم سلیمـانی

نمایی از قلعه دیوها در میبد یزد

[ توضیحات در آخر یادداشت ]

*********************************************************************

 ( جزء هفدهــم صفحــه 328 آیه 79 )

بسم الله الرحمن الرحیم 

فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمَانَ وَ کُلًّا آتَیْنَا حُکْمًا وَ عِلْمًا

 وَ سَخَّرْنَا مَعَ دَاوُودَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ وَ کُنَّافَاعِلِینَ

   ترجمــه لفظــی آیــــه شریفـه :

پس آن [داورى] را به سلیمان فهماندیم و به هر یک [از آن دو]

حکمت و دانشعطا کردیم و کوه ها و پرندگان را

با داوود به نیایش واداشتیم و ما کننده [این کار] بودیم

 

 نگاهی ادبی و عرفانی به آیه شریفه :

ما به پدر و پسر (داود و سلیمان) حکمت و علم دادیم ؛

اما به تفاوتی بسیار آشکار !

یک نمونه از این تفاوت در داوری سلیمان و داوود است :

نقل شده : یک روز مردی کشاورز  ؛

مردی چوپان را برای داوری نزد داوود آورد ،

کشاورز گفت : گلّه ی این چوپان ؛

کشت مرا همه خورده و مرا از هستی انداخته ؛

( ظاهراً محصول به ثمر رسیده و آماده برداشت بوده )

داوود حکم داد : همه ی گوسفدان چوپان ؛

در برابر زیانی که به کشاورز وارد کرده ؛

به کشاورز داده شود !

ظاهراً چوپان از این حکم ناراضی بود ؛

پس از خروج از خدمت داوود ؛

سلیمان را که کودکی یازده ساله بود ؛

در آستانه ی در دیدند ؛

آنان قضیه را برای سلیمان نقل کردند ؛

و او را از حکم داوود در این خصوص آگاه نمودند ؛

سلیمان آنان را به نزد پدر آورد و گفت :

اگر من داور بودمی چنین حکم کردمی :

چوپان تخم برای کشاورز بکارد ؛

و تا زمانی که تخم سبز شود و به ثمر برسد ؛

گوسفندان چوپان به کشاورز دهند ؛

تا از سود آنها بهره مند شود ؛

و چون حاصل آماده برداشت گردد ؛

کشاورز گوسفندان را به چوپان باز گرداند ؛

و مزرعه ی خود را تحویل گیرد !

چون داوود از رأی سلیمان آگاه شد ؛

گفت : ای سلیمان ؛ حقّ با توست فرزندم ؛

و رأی تو صواب است .

و همان گونه عمل کردند .

به گردون نگر بین زمــانـــه چه کرد ؟

سلیمان کجا رفت و قارون چه کرد ؟



این جمعه هم گذشت، تو اما نیامدی
پایانِ سبز قصه دنیا، نیامدی
مانده ست دل اسیر هزاران سؤال تلخ
ای پاسخ هر آنچه معمّا، نیامدی.
کِز کرده اند پنجره ها در غبار خویش
ای آفتاب روشنِ فردا، نیامدی.
افسرده دل به دامن تفتیده ی کویر
ای روح آسمانی دریا، نیامدی.
ای حسّ پاکِ گم شده روح روزگار
زیباترین بهانه دنیا نیامدی.
ای از تبار آینه ها، ای حضور سبز
ای آخرین ذخیره طاها نیامدی.
این جمعه هم گذشت و غزل ناتمام ماند.
این است قسمتِ دلِ من، تا نیامدی.

 

توضیحاتی در مورد قلعه دیوها :

 

نارین قلعه قدمتی 3 هزار ساله دارد و در شهرستان میبد در 50 کیلومتری شمال غربی یزد قرار گرفته است. محلی ها به آن نارنج قلعه می گویند اما درباره اینکه چرا اسم آن را نارنج قلعه گذاشته اند روایت های متفاوتی وجود دارد ؛ بعضی ها می گویند به خاطر رنگ آفتاب است و بعضی دیگر هم معتقدند به خاطر رنگ آتش!

« نارین قلعه »  قلعه ای کاملا خشتی اما اسرار آمیز در میبد یزد ؛ قلعه ای که حرف ها و روایت های زیادی درباره آن بین محلی ها شنیده می شود. بعضی ها می گویند در این قلعه یک چاه پر از طلا وجود دارد ؛ عده ای دیگر هم می گویند دیوی به نام دال از طرف حضرت سلیمان علیه السلام مامور شده این قلعه را بسازد!


تعجب نکنید، در باره نارین قلعه تا دلتان بخواهد حرف و حدیث سر زبان ها افتاده . اما شاید همه این حرف و حدیث ها به خاطر معماری عجیب و شگفت انگیز این بنا باشد که باعث شده داستان های زیادی درباره این قلعه به وجود بیاید.



این قلعه کاملاً از خشت و گل ساخته شده ؛ با این تفاوت که درباره این قلعه راز و رمزها و افسانه های زیادی وجود دارد . با گذشت 3 هزار سال از عمر این بنا ، نارین قلعه هنوز پا برجا و مستحکم است.

این قلعه در دوره های مختلف تاریخی بازسازی شده و هر کدام از تعمیرات هم روی مرمت های قبل قرار گرفته اند ؛ همین موضوع ، ادامه کاوش ها را برای باستان شناسان مشکل کرده است.


منبع : قلعه دیوها در یزد کجاست

از چاه پر از طلا تا دیو مامور از طرف حضرت سلیمان 



موضوع :


   1   2      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز


* *