نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید (399) 

ســوره 2 : بقـــره  ( مدنی ) 

  ( 286 آیه دارد ـ جزء اول ـ صفحه 1 )

( قسمت دهــم ) 

هشت بهشت

 

( ادامه مطلب از آیه 35 پست قبل )

ذوالنـــــــون گفت :

ابلیس را دیدم

که چهل روز سر از سجده بر نداشت

گفتم این بیچاره بعد از بیــــزاری از سجده

و آن همه لعنت

این چه عبادت است

گفت: اگر من از بندگی معــــــزولم

 او که از خـــــدائـــــی معــــــــزول نیست!

 

شوریده شد ای نگار ، دهر من و تـو

پر شد ز حدیث مـا به شهر من و تـو

چون قسمت وصل کرده آمد به ازل

هجر آمد و گفت و گوی بهر من و تو

گویند سهل تستری ابلیس را بدید و گفت

چرا آدم را سجده نکردی؟

گفت: ای سهل مرا از این سخنان بی هوده بگذار،

گر تو را به حضرتش راهی باشد

بگوی که این بیچاره را نمی خواهی، بهانه بر او چه نهی؟

ای سهل همین دم بر سر خاک آدم بودم

و هزار بار آنجا سجود بردم و خاک آرامگاه او بر دیده نهادم

سرانجام این ندا شنیدم که:

بخود رنج مده ما تو را نمی خواهیم!

 

پیش تـــو رهی ( بنده ) چنان افتاده

کـز وی همــه طاعتی گنــاه افتاده

این قصــه نه زان روی چو مـاه افتاده

کیــن رنگ گلیــم مــا سیـاه افتاده


بویزید بسطامی گفت:

از خدا خواستم که ابلیس را بمن نماید

وی را در حرم یافتم

او را به سخن آوردم

سخنی زیرکانه می گفت،

پرسیدم ای بیچاره ؛

با این زیرکی چرا امر حق از دست بداشتی

گفت: ای بایزید آن امر ابتلا بود نه امر ارادت،

اگر امر ارادت بود هرگز دست برنداشتمی

گفتم این مخالفت حق است که تو را باین روز انداخته!

گفت: مخالفت از ضد بر ضد است

و خداوند ضد ندارد

و موافقت از مثل برای مثل است

و خداوند مثل ندارد ؟

این را بگفت و پنهان شد!


 بسم الله الرحمن الرحیم

 36 ـ فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا کَانَا فِیهِ  وَ قُلْنَا اهْبِطُواْ بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ إِلَى حِینٍ

پس دیو هر دو را گمراه کرد و از طاعت بگردانید ، پس آن ها را از آن چه در شادی و ناز بودند بیرون کرد و گفتیم فرو شوید ، شما ها دشمن یک دگر هستید و برای شما در زمین قرارگاه و برخورد جای است ! تا مرگ و رستاخیز


 

راجع به بیرون راندن آدم از بهشت ، مفسران نوشته اند:

چون ابلیس بواسطه تمرد از سجده آدم از بهشت بیرون شد،

در اندیشه بود که آن دو نفر را هم به روز خود آورد!

و چون فرشتگان بهشتی او را می‏شناختند

نتوانست وارد بهشت شود،

 تدبیری کرد و در شکم ماری رفت که چهار دست و پا داشت

و مانند شتر بختی بزرگ و نیکوترین چهار پا بود

و چون مار داخل بهشت شد ابلیس از شکم او بیرون شد

و از درخت ممنوع دانه ای چید و به حوا داد و گفت :

می‏بینی چه خوش بو است؟ از آن بخور! تا در بهشت جاوید بمانی!

آنگاه ابلیس گریستن آغاز کرد!

و گفت می‏ترسم شما بمیرید و از این میوه بهشتی محروم مانید!

این سخن در آنها اثر کرد

ابتدا حوا و بعد از او آدم از آن میوه بخورد

همینکه آدم و حوا میوه را خوردند عورت آنها نمایان شد

و از شرم به درختان پناه بردند و خداوند آنها را از بهشت بیرون کرد.

 

 

این عجب نگر که از آغاز ،

بنـــده را بنــــــوازد !

به آخــر غــــوغــــا فرستـــد

و ساختــــه برانـــدازد

و در خم چوگان عتـــــــاب آرد !

 

خــدایـــا ؛

 تو دوستان را به دشمنان می نمائی،

درویشان را غم و اندوه دهی،

بیمار کنی و خود بیمارستان کنی!

درمانده کنی و خود درمان کنی!

از خاک آدم کنی

و با او چندان احسان کنی!

سعادتش بر سر دیوان کنی

و به فردوس او را مهمان کنی!

مجلسش روضه رضوان کنی

نا خوردن گندم به وی پیمان کنی!

و خوردن آن درعلم غیب پنهان کنی!

آنگه او را به زندان کنی!

و سال ها وی را گریان کنی!

جباری تو کار جباران کنی!

خداوندی کار خداوندان کنی!

تو عِقاب و جنگ همه با دوستان کنی!

 

 

از پیر طریقت پرسیدند:

آدم در دنیا تمام تر بود یا در بهشت؟

گفت در دنیـــــــا،

چون در بهشت در تهمت خود بود

و در دنیــــــا در تهمت عشق،

پس گمان مبر که این از خواری آدم بود

که او را از بهشت بیرون راندند،

آن از علو همت آدم بود

که متقاضی عشق به درِ سینه آدم آمد

و جمال معنی بر او کشف کرد

آدم جمالی دید بی نهایت زیبــــــا،

که جمـــــال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود،

همت بزرگ وی دامن او را بگرفت

که اگر هرگز عشق خواهی باخت

بر این درگه باید باخت!


 

گر لابد جـان به عشـــق یابد پرور

باری غـم عشق چون توئی باید خورد

فرمان آمــــد ای آدم ؛

حالا که قدم در کوی عشق نهادی

از بهشت بیرون شو

که این سرای راحت است

و عاشقـــــان را با سلامت چه کار ؟

که همواره عاشقان در حلقـــه دام بلایند!

آدم نه خودش، که او را بردند،

آدم نه خود خواست که او را خواستند،

چون جمال معرفت را به کروبیـــــان نمودند

همه در جمـــــــع افتادند

و هیــــچ بمقصـــــــــود نرسیدند

ندا آمد که چون برای جمال معرفت کفــوی پدید نیامد،

ما به فضل خود آدم خاک افکنده را بر داریم و نامزد وی کنیم؟
 

مثال آن پادشاهی که دختری دارد

و هم کفـــــوی او را نیابد

پادشاه غلامی از آن خویش بر کشد

و او را در کشور جاه و عزت دهد

و بر لشکر سالاری دهد،

آن گاه دختر خویش به وی دهد

تا هم کرم وی در آن پیدا شود

و هم شایسته وصلت گردد،

مثال آدم خاکی هم این بود

که خداوند از اول او را نشانه تیر خود ساخت،

آن تیــر شـــرف بــود که سوی او انداخت

و نهاد آدم هدف آن واقع شد!

و آدم را به صورت خویش

با مشتی خاک ساخت

و او را روانه زمین کرد

و زاد او هم چند کلمه بود که به او آموخت!

( زمین کربلا قطعه ای از زمین بهشت است ـ امام صادق علیه السلام )

 

یک تیــر به نـام مـن ز تـرکش برکش

وانگه به کمــان عشـق سخت اندر کش

گر هیچ نشانه خواهی اینک دل و جان

از تـو زدنی سخت و زمن آهی خوش

 

اهل اشارت گفته اند که :

هر چند زبان تفسیر به این امر ناطق نیست

اما احتمال دارد که دوستان به وقت وداع گویند

عهد ما را فراموش نکنی و دیگری بر ما نگزینی.

و زبان حال او چنین پاسخ دهد :


دلم کو با تــو همراه است و هم  بَـر

چگونه مهــر بنـدد جــای دیگـر

دلی کو را تــو هم جانی و هم هوش

از آن دل چون شود یادت فـراموش ؟

 

 



موضوع :