تفسیر ادبی عرفانی بسم الله الرحمن الرحیم (16)

سوره 16 : نحـــل

زهـری با شهـدی آمیختـه

بسـم الله الرحمـن الرحیـم

به یاد و نام خــــدا دلهـــا واله و حیران ، و خـردها به عـزت این نام سرگردان ، و روانهـــا به کشف جـــلال و بـزرگــواری نام او دهشت زده و پریشان، خلق را فناء و عدم ، نصیب ، و خالق را اَزَل و قِـدَم ، بهـره است.

روزی عارفی در مکاشفه جلال حق مستهلک شده بود و از خود بی خود گشته غریق دریــای محبت  و حریق آتش معرفت شده همی گفت :

خــدایـــا ؛ اگرت بخوانـم برانی ! اگرت نخوانم همانی !  پس چکنم من بدین حیرانی، هم تو مگـرسامان کنی! راهم به خود آسان کنی ،

پناهـنـده از تو بسوی تو است ، نه با تو قــرار است و نه از راه تو فـرار!  نه با تو مرا آرام ، نه بی تو کارم به سـامان ! نه جای بُریدن و نه امید رسیدن! فریاد از تــو ،که جانها همه شیدا از تــو، و این دلها همـه حیـران تــو است.

 عارفیگفت: چون پنداشتم که به جائی رسیدم به پنهانی ندائی رسید که: هـر وقت گمان کردی که ما را یافتی همان دم ما را نیافتی و هـر وقت که گمان بردی ما را نیافتی آنگاه یافتی!

    خـداونــد به خـلـق می نماید که این کار نه به حد فهم و وَهم آدمیان است و نه در گاه تأویل و تفسیر عالمان و نه میدان عبادت عابدان، و نه بیابان تحیـر عارفان است،

زهـری با شهـدی آمیخته، هم درد است و هم دارو ! هم شادی و هم زاری! بنده میان این دو حال سرگـردان ! هم گریان و هم خندان، همی گوید :

خــدایــا ؛ دلم از درد کباب است، و روزگار نشان اینکه خذلان ملازم، و توفیق درحجاب است،

بیچـاره نمی داند که در سخـن در عــذاب است، یا از مولی عتـــاب است! دردی است مرا که بهی مبـــاد، کــه مــرا دریــن صـــواب است، یا دردمندی به درد خرسنـد! کسی را چه حساب است! سخنی درآمیختـم چون سنگ، که در آن هم آتش است هم آب!

خـدایــا ؛

داستان این است که برداشتم، پس این بیچاره را چه جواب است؟

 لطیفه: بزرگی را پرسیدند خـدای را دوست داری؟ گفت: آری دارم، گفتند دشمن خـدا را که ابلیس است دشمن داری؟ گفت: مارا ازمحبت حق چندان شغـل افتاده که با دشمنی دیگـری مجـال فراغت و پرداخت نیست!

زنجیــر معـنبـر تــــو دام دل مــا است

عنبـر ز نسیــم تــو غــلام دل مــا است

درعشق تو چـون خطبــه بنـام دل ما است

گوئی کـه همــه شهــد به کام دل ما است



موضوع :