سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
منوی اصلی
مطالب پیشین
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
خبرنامه
 
آمار وبلاگ
  • کل بازدید: 1196184
  • بازدید امروز: 572
  • بازدید دیروز: 667
  • تعداد کل پست ها: 1247
  • ****

نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید (678)                                                                


ســوره 5 : انعـــام  ( مکّی  ـ  165  آیه دارد  ـ جزء هفتم  ـ  صفحه 128 )


  ( قسمــت بیست و ششــم )


سوخـتــه یک لَمحَـت ، تشنـــه یک شــربت

 

( جزء هفتــم صفحه 138 آیه 83 ) 

بِســـمِ اللّهِ الـرَّحمــنِ الــرَّحیــم

وَ تِلْکَ حُجَّتُنَا آتَیْنَاهَا إِبْرَاهِیمَ عَلَى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَّن نَّشَاء إِنَّ رَبَّکَ حَکِیمٌ عَلِیمٌ   

وَ کَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ

 

تفسیر لفظی :

و آن حجت ما بود که به ابراهیم در برابر قومش دادیم

درجات هر کس را که بخواهیم فرا مى‏ بریم زیرا پروردگار تو حکیم داناست


تفسیر ادبی و عرفانی :

 

 

حجت خـداونـد بر این امت دو چیز است، 

یکی محمد مصطفی(ص) پیغمبر خــدا 

و دیگری قـرآن کلام خـدا

مصطفی(ص) را برهان از طرف خدا خواند

(جائَکُم بُرهانٌ مِن رَبِّکُم)،

و قرآن را موعظه ی خدا خواند

(وَجائَتکُم مَوعـظَـةٌ مِن رَبِّکُم)،

مصطفی(ص) چراغ جهانیان و جمال جهان

و شفیع گناهکاران و پناه نیازمندان است،

و قـرآن آرامبخش مؤمنان،

موعـظـت عاصیـــــــان،

انس جان دوستان است،

مصطفی(ص) حجت خـدا است از این روی که

بشری است همچون ایشان به صورت،

و نه چون ایشان به سیرت،

 

کجا بُوَد بشری که به یک ساعـت

از مسجــدالحـرام به مسجـد الاقصی رود ؟

و از آنجا به آسمان دنیـــا و از آنجا به افق اعـلـی ؟

و او را آیات کبری و جنّات مأوی و دیدار مولی بنمایند؟

کجا بُوَد بشری ؟ نه خواننده نه نویسنده ،

و هرگز پیش هیچ معلمی ننشسته ،

دانش اولین و آخرین بدانسته ،

و از اسرار آسمانها و زمین خبر داده ؟

آری، که در کتاب قِـدَم ،

در دبیرستان ازلبسی بوده ،

و لباس فضــل پوشیده ،

و جام لطف نوشیده است.

چون در صحیفــه موجودات یک نظر مطالعه کرد ،

ساکنان حضــرت جـبــروت همگی به یک بار آواز برآوردند که :

ای سید ثقلین و ای مهتـر خافـقیـن ؛

هیچ روی دارد که از آن دبیـرستان قِــدَم

و از آن لــوح حقیقت خبــــــــــــــری بازدهی؟

سخنی گوئی که ما طالب آنیـــــم ،

سوخـتــه یک لَمحَـت (*) و تشـنــه یک شربت !

پاسخ درد طالبان و تشنگان این بود :

آشیان آشنائی و دبیرستان درد ما

جز قُـبَّــه قاب قـوسین (بارگاه خـداونـد) نیست،

و بر تابنده این روشنائی ،

جـز شـربت حـوصـله درد ما نیست!

-----------------------------------------------------------------------------------

(*) لمحه : یک بار نگریستن ، با شتاب به چیزی نظر کردن ، درخشیدن برق یا ستاره

 



موضوع :


نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید (677)  


ســوره 5 : انعـــام ( مکّی ـ 165 آیه دارد ـ جزء هفتم ـ صفحه 128 )


( قسمــت بیست و پنجــم )


یادگار ازل

 

 

 ( جزء هفتــم صفحه 137 آیه 75 )

بِســـمِ اللّهِ الـرَّحمــنِ الــرَّحیــم

وَ کَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ


تفسیر لفظی :

و این گونه ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم

تا از جمله یقین‏ کنندگان باشد


تفسیر ادبی و عرفانی :

 

اول او را ملکوت آسمان و زمین نمودند تا از راه استدلال آن را دلیل بر وجود صانع گرفت ، در کوکب نگریست ماه و آفتاب را دید ، چون به زوال آن ها پی برد ، جمال حقیقت او را روی نمود ، و از راه استدلال و برهان به مشاهده و عیان بازگشت ، و از همه ی آنها روی برگردان شد ، در آغاز عالِم وار شد و در فرجام عارف وار  آمد !


خلق عالم به سوی خدا باز گردند و عارفان از او همی آیند !


اگر کسی گوید خدای را به دلیل شناختم ،

تو او را گوی دلیــــــل را به چه شناختی ؟


بلی ، در بدایت از دلیل چاره نیست ، چنان که راه خلیل بود ، چون آن همه دلائل در راه او آمد و به هر دلیلی که می رسید در وی همی آویخت و گفت : این خدای من است ! چون از درجه ی استدلال برگذشت ، جمال توحید را عیان بدید ، گفت : ای قوم ؛ من از همه ی شرک آوران بیــــــــزارم .


 

روشِ راهروان  و  کششِ ربودگان را کیفیتی ویژه است ! که چون از درگاه احدیت از باب رأفت و رحمت ، ندای خُلّت به صفت خلیل به ابراهیم رسید ، فرمان آمد که در راه خُلّت (دوستی) ایستـــادگی (توقف) شرط نیست از این منزل فراتر شو و سفری کن که آن را سفـــر تفریــــد گویند ، چون خلیل طالبی تیز رو و جوینده ی یادگار ازل بود ، قصد همّت کرد و راه به سوی خدا را پیش گرفت ، (اِنِّی ذاهِبٌ اِلی رَبِّی یَستَهدِینَ) از کمین گاه غیب ، خزائن عزت گشودند و از دُرّ های غیبی و ذخیره های شگفتی بسی در راه فرو ریختند ، خلیل هنوز در راه بود و پیوسته به سوی او می رفت ، هنوز به نقطه ی جمع نرسیده باز نگریست ، غنیمت دید به غنیمت مشغول شد ، جمال توحیــــد از او روی پوشید که چرا باز نگرستی ؟ تا آن که آمرزش خواست و آن دُرّ های غیبی همچنان می دید و باز می ایستاد و می گفت : این خدای من است ! چون که آن دُر ها بس شاغل و دلفریب بودند !


خلیل را گفتند : نبایستی که تو را این وقفت در راه بودی ، و پیوسته به غنیمت ها و ذخیره های عرض راه نگری ، چرا چشم همّت از آنها فرو نگرفتی ؟ و چرا سنّت چشم پوشی از آنها به کار نبستی ؟ چنان که مهتر عالَم و سیّــد فرزندان آدم در شب معراج که آیـــات کبـــری  بر او تجلی کرد چشم برنگردانید و ننگریست و او بر این ادب بود که چشم دیدار بر آن ها نگشود !  ای خلیل ؛ کسی که یادگار ازل جوید ، ذخائر و غنائم را چه کند ؟


آن کس که تو را شناخت جان را چه کند


فـــرزنــد و عیـــال و خانمـــان را چه کند


دیوانــــه کنی هر دو جهـــانش بخشی


دیوانــــه ی تو هر دو جهـــان را چه کند


خلیل دست تجرید از آستین تفرید بیرون کرد ، و روی از اسباب باز زد و گفت : خدای من کسی است که آسمان ها و زمین را آفرید و من روی به سوی او کنم و هرگز از شرک آوران نخواهم بود !


یعنی قصدم را در راه خدا یکی کردم ،

دلم را از غیر او پـــــاک گردم ،

پیمـــــــــانـــــــم را در او بستم ،

و شوقـــــــــــم را به او خالص کـــــردم ،

پس من به خدا برای خدا و محو در خدا هستم !


کسی کش مار نیشی بر جگر زد


ورا تریـــــــاق سازد نه تبـــر زد !


----------------------------------------------------------

  • تجرید : برهنه کردن ، تنها ساختن ، تنهائی
  • تفرید : یگانه کردن ، کنـــاره گیــری از مردم

 



موضوع :


نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید (676)                                                                 


ســوره 5 : انعـــام  ( مکّی  ـ  165  آیه دارد  ـ جزء هفتم  ـ  صفحه 128 )


  ( قسمــت بیست و چهــارم )


نسیــم قـــرب

 

 ( جزء  هفتــم  صفحه  137 آیه 74 ) 

بِســـمِ اللّهِ الـرَّحمــنِ الــرَّحیــم

وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لأَبِیهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَامًا آلِهَةً إِنِّی أَرَاکَ وَقَوْمَکَ فِی ضَلاَلٍ مُّبِینٍ


تفسیر لفظی :

و [یاد کن] هنگامى را که ابراهیم به پدر خود آزر گفت آیا بتان را خدایان  [خود] مى‏ گیرى

من همانا تو و قوم تو را در گمراهى آشکارى مى‏ بینم


تفسیر ادبی و عرفانی :

این عجب نگر !

پـــــدر بُتــــــگر (1) ! 

و پســــر پیغمبـــــــــر !

پـــــدر رانده ی با خواری و مذلت ،

و پســــر خوانده ی با هزاران کرامت ،

پـــــدر در دادگاه عدل بر راه نومیدی در لباس بیگانگی ،

و پســــر در سایه ی فضل در نسیم قرب بر راه پیروزی در لباس آشنائی !

بزرگ است خدائی که زنده از مرده و مرده از زنده بیرون می آورد ،

فردا در عرصه ی قیامت و در آن انجمن بزرگ چون ابراهیم (ع) را جلوه کنند و با هزاران نوازش و کرامت به بازار قیامت برآرند ، آزر را به خواری پیش پای وی نهند ! از جهت آن که در دنیا چون ابراهیم در شکم مادر بود آزر گفت اگر وی را پسری نیکو آمد او را در پای نُمرود کُشم ! و به تقرّب پیش پای او قربان کنم ! ولی او نتوانست ! که دستش نرسید و در حقّ اندیشه ی خویش به کیفر آن رسید .

داستان نمرود و ابراهیم (ع) :

مفسرین نوشته اند :ابراهیم در زمان نمرود (پسر کنعان پسر کوش پسر ارم پسر سام پسر نوح) چشم به جهان گشود .

اول کسی که تاج بر سر نهاد و مردم را به پرستش خود خواند نمرود بود ، وقتی به خواب دید که ستاره ای برآمدی و روشنائی ماه و آفتاب را ببردی ! نمرود ترسید و کاهنان را بخواست و تعبیر آن را درخواست ، ایشان گفتند : در این سال در کشور شما فرزندی زاده میشود که دین مردم را تغییر خواهد داد و هلاک پادشاه و زوال ملک او به دست وی خواهد بود ! نمرود مردان و زنان را از هم جدا کرد و بازرسان گماشت که مردی دسترسی به زوج خود نداشته باشد ! و چون آزر بت ساز نمرود بود و بر او ایمن و در دین نمرود متعصب ، روزی آن شغل را بگذارد و در سرای خویش شد ، خداوند در آن ساعت مِهری در دل وی و عشقی در سر او افکند در اهل خود نگریست و مباشرتی برفت و نطفه ی ابراهیم منعقد شد ، کاهنان نمرود را آگاه ساختند که فرزندی که از او می ترسی در رَحِم مادر قرار گرفت !  نمرود سخت هراسان شد و آن چه فرزند پسر زاده می شد می کُشت ! تا مادرِ ابراهیم را هنگام زادن نزدیک شد ، مادر از شهر بیرون رفت و از مردم بگریخت و در گوشه ای که آب و گیاهی بود وضع حمل کرد و فرزند را در پارچه ای پیچید و در میان گیاهان رها کرد و به خانه بازگشت ، و پدر را از ماجرا خبر کرد ! آزر به زادگاه پسر برفت و سِربی (لانه) بساخت و کودک را در آن خوابانید ، و سنگی بر درِ آن راست کرد !

پس مادر هر روز می رفت و او را شیر می داد ، و هرگاه که مادر می رسید او را می دید که انگشتان خود را در دهان می مکد ! مادر نیک نگاه کرد دید از یک انگشت شیر و از دیگری آب و از سومی عسل خارج میشود !

ابراهیم در آن سِرب (لانه) یک روز را یک هفته و هفته را ماه و ماه را سال می نمود !

یک روز از مادر پرسید : ای مادر ؛ خدای من کیست ؟ گفت : مادرت ! گفت خدای او کیست ؟ گفت : پدرت ! پرسید خدای او کیست ؟ گفت : نمرود ! پرسید خدای نمرود کیست ؟ گفت : ساکت باش و مشتی به دهان او زد !

مادر به خانه باز شد و با پدر گفت می بینی ؟ ترسم این کودک که کاهنان از وی خبر دادند همه ی خدایان را باطل کند و دین نو آرد و مُلک نمرود را زیر و رو کند ، همین فرزند ما باشد ،

پدر برخاست و به آن سرب شد ، ابراهیم پرسید : ای پدر ؛ خدای من کیست ؟ گفت : مادرت ! گفت خدای او کیست ؟ گفت : پدرت ! پرسید خدای تو کیست ؟ گفت : نمرود ! پرسید خدای نمرود کیست ؟ پدر سیلی به او زد و گفت ساکت باش !

گوینـــــــــد : چون ابراهیم هفت ساله شد از پدر و مادر خواست که او را از سرب بیرون آورند ، آن ها پس از غروب آفتاب او را از سرب بیرون آوردند ،چون چشمش به شتران و گوسفندان افتاد از پدر پرسید این ها چه اند ؟ گفت چهار پایان و چرندگان ، ابراهیم گفت : ناچار این ها را کسی آفریده ! سپس رو به آسمان و زمین و کوه کرد و گفت : ناچار این ها را هم آفریدگاری است ، آن گاه گفت : آفریدگار همه ی این ها کسی است که مرا آفرید و روزی داد و غذا و آب داد ! چون شب برآمد ستاره و ماه را دید ، گفت : این خدای من است ! چون غروب کردند گفت خدای من کو ؟ چون آفتاب برآمد گفت : خدای من این است که از آن ها بزرگ تر و پر نور تر است !

چون غروب شد خواست نادانیِ بت پرستان را آشکار کند ، به کاهنان گفت من آن چه را شما بزرگ می شمارید بزرگ می شمرم و گفتم خدا این است و چون دچار نقص و نشیب شد خواستم به شما بفهمانم که خدا نقص ندارد و طلوع و غروب و صعود و افول ندارد ! چون او را تهدید کردند گفت : آیا من از این بتـــــان که شما آنها را خدا قرار داده اید بترسم ؟ ولی شما نابینایان و ناشنوایان از خدای بینــــا و شنوا و توانا نمی ترسید ؟ اکنون مرا پاسخ گوئید که کدام از ما در ایمنی و بی بیمی هستیم ؟ در پاسخ همه ناتوان و درماندند !

------------------------------------------------------- 

 (1) برخی مفسران ، آزر را عموی ابراهیم دانسته اند ، ولی در این خصوص چیزی در تاریخ ثبت نشده ، آن چه در تاریخ آمده پــدر ابراهیم تــــارخ بوده نه آزر ،  و آزر پدر تـــارخ بوده نه پدر ابراهیم !

و از طرفی پدر مادر ابراهیم نیز نامش آزر بوده ! ( شاید تارخ که پدر ابراهیم بوده قبل از تولد وی فوت نموده باشد ! ) و  ابراهیــم نزد آزر ، پـدر مادرش زندگی می کرده و از این جهت بعنوان پدر ابراهیم شناخته شده است ، بنابر این در قرآن آزر بعنوان پدر ابـراهیــم ذکر شده است که با این فرض پدر بزرگ مادری او بوده است .



موضوع :


نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید (675)  


ســوره 5 : انعـــام ( مکّی ـ 165 آیه دارد ـ جزء هفتم ـ صفحه 128 )  

 

  ( قسمــت بیست و ســـوّم )


راه تسلیـــم

 

 ( جزء هفتــم صفحه 135 آیه 68 )

بِســـمِ اللّهِ الـرَّحمــنِ الــرَّحیــم

وَ إِذَا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى یَخُوضُواْ فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ

وَ إِمَّا یُنسِیَنَّکَ الشَّیْطَانُ فَلاَ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ


تفسیر لفظی :

و چون ببینى کسانى [به قصد تخطئه] در آیات ما فرو مى‏ روند از ایشان روى برتاب

تا در سخنى غیر از آن درآیند و اگر شیطان تو را [در این باره] به فراموشى انداخت

پس از توجه [دیگر] با قوم ستمکار منشین


تفسیر ادبی و عرفانی :

 

حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمودند :

با دشمنان و هوا پرستان معاشرت نکنید و با آن ها که در سخن خداوند و در قرآن مجادله کنند منشینید ، زیرا این کسان در آیات الهی خوض(1) می کنند !


باید دانست که اصل دین داری و مایه ی مسلمانی دو حرف است :

حق را پذیرفتن و از باطل دوری کردن ، و آیه ی ( اُمِرنا لِنُسلِمَ ) و آیه ی ( وَ اِذا رَأیتَ ) اشاره به این دو حرف است .


پس با اهل هوی و بدعت منشینید و سخن خائضان و مجادلانِ در قرآن را مشنوید ، که شنیدنِ سخنِ اینان دل را تاریک کند ، و نشستن با ایشان روی توحید و خداشناسی را گردآلود نماید !


و زنهار که به هوای نفس و به دلخواه خویش در آیات و صفات حقّ تصرف کنید !

و از خوض بپرهیزید که این درختی است که  

بیخ آن بدعت

و ساق آن ضلالت 

و شاخ آن لعنت

و برگ آن عقوبت

و شکوفه آن ندامت

و میوه آن حسرت است ! .


هرکس در آیات خدا خوض کند پیغمبر دشمن اوست و خداوند در آن داوری کند ، و در نتیجه امروز از مسلمانان دور و لعنت بر سر ، و فردا نابینا و منزل او سَقَر (2) است ،

و هرکس دین دار است و اسلام را نزد او مقدار است و او را با خداوند سر و کار است ، با مبدعان (3) و خوض کنان ننشیند که گر نشیند چون آنان باشد ، چه ایشان کتاب و سنت خدا را واپس داشتند تا در گمراهی افتادند،

تمسک به کتاب و سنت خدا و عترت رسول الله (ص) راه تسلیم است ، که فرمود :

گردن نهید به راه خدا ، و ما گردن نهادیم و نادَریافته پذیرفتیم ،

از صفات خدا آن چه نـــام ها است دانیم و آن چه معـــانی است ندانیم ، ظاهر یافتیم ، آن چه ظاهر است شناسیم ، آن چه باطن است نشناسیم ،

 ایمان ما از راه سمع است نه به عقل ، به قبول و تسلیم است نه به تصرف و تأویل ،


خدای ما الله (جلّ جلاله) ، کتاب ما قرآن ، پیغمبر ما مصطفی (ص) ، و امام ما مرتضی (ع) است تا مهدی (علیهم السلام) .

نادَریافته پذیرفته ، و گوش فرا داشته و تهمت بر خِرَد نهاده ، نه علم از کیفیت آن آگاه ، و نه عقل را با آن راه ، نه تفکر در صفات ، نه شروع در تأویل ، نه بر صاحب شرع ردّ ، نه بر تنزیل عیب و نه بر تقلید ایراد ،

راه تشبیه و راه تعطیل راه کفـــــــــر است ،

خدائی است یگانه ، که جز او خدائی نیست

و هیچ چیــــــــز و هیـــــــــچ کس چون وی نیست .


ای آن که شدم در غم عشق تو گرفتار

               

دیوانه بی نام و نشان گشته به بازار


نزد همه گردیده ذلیل و عبث و خوار 

                

از شدت شرمندگی ام روی به دیوار


اشکم بُوَد از هر مژه چون سیل روانه


ای آن که دلم در گرو مهر تو خانه   

                 

کو می دهدم رنج و اَلَم روز و شبانه


از درد فراقت شده ام خانه به خانه  

                

مُردَم نرسیدم به وصــال تو یگانه


خواهد بسرآید شب هجران تو یا نه؟


----------------------------------------------------------------

(1)              خوض : در امری اندیشیدن ، بحث کردن

(2)              سَقَر : دوزخ

(3)              مبدع : کسی که چیز تازه ای را بیاورد

 

در غم هجر رخ ماه تــــو در سوز و گدازیم

 

تا به کی زین غم جانــکاه بسوزیم و بسازیم

 

شب هجـــران تـــو آخر نشود رخ ننمــایی ؟

 

در همه دهر تــو در نــازی و مــا گرد نیــازیم

 

به اشـــارت اگرم وعده دیـــــدار دهد یـــــار  

 

تا پس از مرگ به وجد آمده در ساز و نیازیم

 

                                  دیوان امام خمینی (رحمة الله علیه)، ص 166



موضوع :


نگاهی به تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید (674)                                                            

ســوره 5 : انعـــام ( مکّی ـ 165 آیه دارد ـ جزء هفتم ـ صفحه 128 )  

 

  ( قسمــت بیست و دوّم )


داهیه جان دادن


 

 

 ( جزء هفتــم صفحه 135 ـ آیه 61  )

بِســـمِ اللّهِ الـرَّحمــنِ الــرَّحیــم

وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ

وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُم حَفَظَةً حَتَّىَ إِذَا جَاء أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَ هُمْ لاَیُفَرِّطُونَ


تفسیر لفظی :

و اوست که بر بندگانش قاهر [و غالب] است و نگهبانانى بر شما مى‏ فرستد تا هنگامى که

یکى از شما را مرگ فرا رسد فرشتگان ما جانش بستانند در حالى که کوتاهى نمى‏ کنند


تفسیر ادبی و عرفانی :

 

از داهیه های (1) جان دادن یکی آن است که آدمی فرشته ی مرگ را هنگام گرفتن روح خود بیند ،

اگر بنده ی مطیع بود به صورتی نیکو و دل پسند ، وگرنه به صورتی زشت یا وحشتناک !


گویند : حضرت ابراهیم (ع) از ملک موت پرسید : 

می خواهم قیافه ات  را وقتی که جان تبه کاران را می ستانی ببینم !

گفت طاقت نـــــــداری !

گفت بسیار مشتـــــاق آنـــــــم  ! 

ملک موت خویشتن را بدان صورت نمایاند ،

ابراهیم (ع) تا آن قیافه را دید غش کرد و ساعتی بیهوش بیفتاد ،

و چون به هوش آمد و فرشته را به صورت نیکو دید گفت :

ای فرشته ی مرگ ؛ اگر گناهکار تو را در آن صورت ببیند عذاب او تمام است ، ( یعنی این عذاب برای تمام گناهانی که مرتکب شده کافی است ) هم چنان که اگر بنده ی مطیع تو را به این صورت ببیند لذت و راحت تمام کارهای نیکش را می بیند . ( مقصود این است که اگر نبود هیچ پاداشی برای نیکوکاران و هیچ عذابی برای گناهکاران ، همین دیدن ملک موت در موقع گرفتن جان آن ها ، پاداش و عذابی کامل و تمام است ) .


نقـــــل شده :

در روزگار پیشین پادشاهی بود سخت بزرگ و کشور او وسیع ، نعمت وی تمام ، فرمان او روان ، چون او را عمر به آخر رسید ملک موت او را قبض روح کرد و به آسمان رفت ،

فرشتگان از او پرسیدند در این همه جان ستانی تو را بر هیچ کس رحمت آمد ؟ گفت : آری ، زنی آبستن در بیابانی بود ، کودک بنهاد ، در آن حال مرا فرمودند که جان آن مـــادر را بستانم ! جان وی بستدم و آن کودک را در بیابان گذاشتم ! به غریبی آن مادر ، و بر تنهائی و بی کسی آن کودک مرا رحمت آمد !

فرشتگان گفتند : ای فرشته ی مرگ ؛ آن پادشاه را که جان ستاندی همان کودک تنها و بی کس بود که در بیابان گذاشتی !

گفت : جلّ الخالق !


نوشتــــه اند :

حضرت سلیمان (ع) از ملک موت پرسید : چرا میان مردمان عدالت نکنی ؟ یکی را روزگاری فرا گذاری ، و یکی را در جوانی می بری ؟

گفت : کار به دست من نیست ، و بر من جز جان گرفتن فرمان نیست ، صورتی (لیستی) به من می دهند که در آن نام هر کس و روزگار عمرشان و شماره ی نَفَس هاشان و محل جان دادن شان در آن نوشته ، و مرا در آن تصرفی نیست ، و آن صحیفه را شب قدر  هر ســــال به او دهند !


نقـــــل شده :

روزی در محضر حضرت سلیمان (ع)ملک موت نگاهی معنادار به یک نفر انداخت !

آن شخص از این نگاه ترسید و از حضرت سلیمان (ع) پرسید : این کیست که مرا این گونه نگاه می کند ؟

حضرت فرمود : این ملک موت است و می خواهد جانت را بگیرد !

آن شخص گفت : به باد فرمان بده مرا به محلی دور ببرد ،

سلیمان به باد فرمان داد او را در سرزمین هند پیاده نماید ! بالفور دستور انجام شد و آن شخص در سرزمین هند پیاده شد ،

همین که نشست تا آرام بگیرد ملک موت را مقابل خود دید ! ملک موت او را قبض روح کرد و رفت !

وقتی مجدداً به حضور حضرت سلیمان رسید حضرت از ملک موت پرسید : آن نگاه که به آن مرد انداختی چه معنا داشت ؟

ملک گفت : من از حضور وی در این محل تعجب کردم ! چرا که مأمور بودم لحظاتی بعد در سرزمین هند جان وی را بگیرم ! و او آن وقت در اینجا بود که تا هند راهی بسیار دور است! ولی همین که به محل موعود رفتم او را در آنجا دیدم و قبض روح کردم !

--------------------------------------------------------

(1) داهیه : امر عظیم ، مصیبت ، حادثه ، کار سخت و دشوار


السلام علیک یا صاحب الزمان




موضوع :


   1   2   3   4      >
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز


* *